جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

101-عجایب یه پسر دوماهه!!

1392/9/2 3:28
نویسنده : 💚رستا💙
2,452 بازدید
اشتراک گذاری

هوشمند

زبانکده محصلسلام پسرررررر قشنگمممممممم
وروجک اصلا باورم نمیشه که داری از حال و هوای نوزادی و همش خواب میای بیرون و کم کم شیطنتات گل میکنه!
نمیدونم دقیقا باید از چی و از کجات بگم. زبان
انقدر گفتنی ها دااارم که اگه بخوام همشو بنویسم یه طوماااری میشه
ماشالا هزااار ماشالا کلی بزرگ شدی و هرکی میبینتت اینو بهم میگه...قد کشیدی و به دور و اطرافت واکنش های بیشتری نشون میدی...
منو کامل میشناسی و وقتی تو بغلمی دیگه نمیخوای ازم جدا بشی...
شبا به موقع میخوابی ولی از اون جهاتی که خیلی شکمو شدی برای شیر بیدار میشی و دیگه نمیخوابی!
از اخلاقات بگم که جل الخالق معلوم نیست به کدوم بنی بشری رفتی!!!
از صدای تلفن و موبایل و وسایل الکترونیکی وحشت داری و میزنی زیر گررررررررررریه! جلوی تو هیچکی جرات نمیکنه با تلفن حرررف بزنه!خنده
واااااااااااای این از همه باحال تره تازگیا موقع دید زدن دیدی که زانیار دستشو آورده منو بغل کنه تو گریت میگیره گریه میکنی ...زانیار جلوی تو جرات نمیکنه انگشتش بهم بخوره....عینک
ماشالا یه عادت بدی که داری اینه که خیلی کم گریه میکنی ولی وااای به وقتی که گریه کنی.... دیگه با هوووووووووووچی آروم نمیشی!
دیگه اینکه ناخوناتو بگو که با سرعت فوق صوت داره بلند میشه!
تازه ناخوناتو گرفته بودیم هفته ی پیش گذاشته بودمت توی کریر پوه که خیلی هم دوستش داری...
یهو دیدم جیغ و گریت رفت هوااا
اومدم دیدم که ای واای پیشونیت خونی شده....
دیدم طبق معمول دستت رو بردی تو صورتت و پیشونیتو چنگ انداختی و داری گریه میکنی...
خلاصه که خوب بلدی خودتو زخم و ذیلی کنی!!!
خداکنه جاش نمونه رو صورتت!ناراحت(تو عکستم جاش هست!)
پدرسوخته ای هستی برای خودت!
دیگه اینکه هنوز قطره بهت میدم .... برای واکسن دو ماهگیت یه شبانه روووز بیقراری کردی و نخوابیدی...پدر منو درآوردی....
رابطت با زانیار ردخور نداره!
وقتایی که پوشکت میکنم زانیار میاد سرشو میکنه تو شیکمت و فوت میکنه و مثلا ادای اینو درمیاره که داره میخورتت و تو هم غشششششش غشششششششش میخندی!
حالا جالبیش اینجاست که اگه همین کار رو با من بکنه تو اول نیگا نیگا میکنی و بعد از ٣ دقیقه گریت میگیره!
ما هم نفهمیدیم چرا ولی خیلی جااالبه!نیشخند
دیگه اینکه دستت هم قفونش برم مثل چنگک میمونه!
هرچی رو که میبینی و دور و ورته میخوای محکم بگیری تو دستت و دیگه هم ول نمیکنی حالا میخواد این چیز انگشت یه شخص باشه...پارچه باشه یا یه پسته باشه یا لباس باشه!!!
یه بار نشسته بودیم توی سالن یا عموهای زانیار و خانوماشون!
جنابعالی هم تو بغل من بودیفرشته
یقه ی لباس بنده رو هم محکم گرفته بودی...یهو دیدم یقمو داری میکشی پایین....
واااای خدا مررردم از خجالت خوب شد زودی جلوتو گرفتم!
حالا مگه ول میکردی یقه ی منو....
خلاصه که کلی باهات سرگرم شدیم....
زانیار هم که عاااشقته
راستی حسااابی با مامان بزرگت اختی و خیلی دوسش داری...
راستش تا الان زیاد روت حساس نبودم  ... گذاشتم همه بغلت بگیرن تا بعدا غریبی نکنی....
خلاصه ی کلاام اینکه حسااابی عاشقت شدمقلب

از دست بعضی کارات با زانیاار کلی میخندییییم!ماچ


زبانکده محصل

یه بار یه کوشمولو سرما خوردی تو خواب خسسس خسس صدا میکردی خانوم دکتری یه دونه از اینا تجویز کرد برای خالی کردن مماخت واقعا عااالی بود و خیلی تاثیر داشت!

هوشمند

پسندها (4)

نظرات (15)

فاطمه
11 آذر 92 17:34
رستاجون سلام،من دوروز پیش تازه با وبلاگت آشناشدم. خیلی واسم جالب بود که با سن به این کمی نی نی داری.اونم یه نی نی ناز.تقربیا تمام پستاتو خوندم.خیلی دلم میخواد عکسای خودتو زانیارجونو ببینم.اگر مشکلی نیست واسم میل کن.البته دوست دارم راضی باشی.
majede
7 دی 92 16:55
اخ الهی من دای این مارتیای 3 ماه و 10 روزه بشم که انقده ماااااااااهه...پسر قندعسلممممممم.... رستایی من....خوبی عزیزم؟ همه چیز خوبه؟ براتون بهترین ارزوها رو دارم...میدونم که سرت به خاطر مارتیا شلوغه..برای همین فقط میگم امیدوارم همه چی روبه راه باشه...هروقت تونستی بیا یه خبری بهمون بده از خودتون عزیزممممممممممممممم
💚رستا💙
پاسخ
سلام ماجده ی نازنین و شیرین و خوشملممممممممممممممممم اوخی عزیزم مرسی دوست با معرفتم من خوبم عشقم و خوب باشی من و مارتیا و زانیارم خوبیم ممنونم عزیز دلم منم برااات بیترین آرزوهارو دارم پرنسس خانوووووووووووووووووم ببخشید نگرانت کردم
saba
8 دی 92 9:32
رستا جوووونم کوجاییی؟میدونی چندوقته نیومدی؟خیلی نگرانتیم توروخدابیابگو خوبی یانه.اون جغل من چطوره؟حتماخیلی بزرگترسشده فداش شم من نفسم.رستااااابیااااا...
💚رستا💙
پاسخ
سلام صبای نازنینم دلم براااااااااات یه ذررررره شده بود خوشگلم ببخشید که دیر اومدممارتیاهم خوبه عزیز دلمممممممممم مرسی خواله ی مهربوووووووونش
سمیرا
8 دی 92 15:18
سلام مامان رستایی تنبل کجایی تو نمی گی بعضیا نگران میشن از بی خبری بعضیا جوجه خان خوبه باباییش چطور؟ یه خبر بده خانمی از بس اومدم و خبری نبود کلافه شدم . ایشاالله که سالم و سلامت باشید.
💚رستا💙
پاسخ
ببخشید شاهزاده خانوم عظمی!
زهره
9 دی 92 0:15
کجایی مامانی نگران شدیم ها
عشق یعنی
10 دی 92 22:35
وای تو رو خدا بیا دیگه
💚رستا💙
پاسخ
شرمندم مهری جونم
مامان یگانه
11 دی 92 18:02
کجایی رستا جون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دلمون برا مارتیا یه ذره شده
💚رستا💙
پاسخ
قربونتون برم من آخه
مامان خانومی
12 دی 92 12:34
سلام ادم حسابی پس کجایی تو واقــــــــــــــــــتعا دارم نگران میشم زودباش بیا
💚رستا💙
پاسخ
اوخی امینه جونم شرمندم به خدا فدای اون دله مهربونت
نازنین جونه رستا
12 دی 92 21:50
رستا کجایی آخه؟؟1ماه و 10روزه ازت خبری نیست
💚رستا💙
پاسخ
نازنینمممممممممممم دلم برات یه ذررره شده بود ببخشید شرمندم
مامان یاسمن و محمد پارسا
14 دی 92 13:41
💚رستا💙
پاسخ
وای مرسی که به یادم بودی
زهره
14 دی 92 22:25
کجایی
💚رستا💙
پاسخ
سلام زهره ی مهربونم دارم خواهر شوهر میشم و دیگه درگیریم شاید هم برگردیم ایران
فرناز خاله آریسا خانوم
15 دی 92 15:15
سلام عزیزم.خوبی?مارتیاجون خوبه؟نگرانت شدم.چرا اینقد دیر آپ کردی.ایشالا که زودتر بیای ومارو از نگرانی دربیاری.دلمون واسه مارتیا کوچولو تنگ شده. حسابی.بوووووس واسه مارتیاجون ومامان گلش
💚رستا💙
پاسخ
ببخشید فرناز جون شرمندم عزیزم
شیما
18 دی 92 17:03
رستااااااااااااااااااا کجایی دختر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عاطفه مامانِ امیررضا نفس
18 دی 92 19:11
رستایی کجایی...خیلی بدی نمیگی نگرونت میشیم؟مارتیای من چطوره بخدا دلم تنگه و بسیار نگرون.
💚رستا💙
پاسخ
ببخشید عاطفه جون
مهسا مامان نفس
21 دی 92 2:23
💚رستا💙
پاسخ
مررسی مهسا خانومی خوشگل